المحقق السبزواري
575
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
ايشان به سمع مبارك خداوند رسد . » پس ، همان حاجب را فرمودند كه ، « ايشان را به سراى صاحب بر و بسپار . » حاجب ايشان را برداشت و به سراى صاحب برد و سپرد و خود بازگشت . [ 149 آ ] و ايشان همه دلتنگ ، از ترس آنكه چون صاحب بيايد هريكى را چه عقوبت فرمايد . چون صاحب از سراى فخر الدّوله به سراى خويش آمد و در ايشان نگريست ، ساعتى شد . فراشى آمد و همه را برداشت و به خانهاى برد . چون بهشت آراسته و فرشهاى مرتفع افكنده . گفت : « برويد و هركجا خواهيد بنشينيد . » ايشان برفتند و بر مطرحها « 1 » نشستند . شربت آوردند . چون شربت بخوردند ، سفره آوردند . چيزى خوردند ، آنگاه مجلس ساختند و مطربان سماع آغاز نمودند و غير از سه فرّاش كه خدمت ايشان مىكردند ، كسى را در آن مجلس راه نبود و كسى نمىدانست كه حال ايشان چگونه است و همهء اهل شهر غم ايشان مىخوردند و زن و فرزند ايشان مىگريستند . پس از آن ، حاجبى از صاحب آمد و گفت : « صاحب مىگويد : خ بدانيد كه خانهء من زندان شما نيست . شما امروز و امشب ميهمان منيد و اگر در مقام آزار شما مىبودند ، شما را به خانهء من نمىفرستادند . خ دل فارغ داريد و خوش بزنيد كه چون صاحب از ديوان به خانه آيد ، در تربيت و ساختن شغل شما مشغول خواهد شد . » و چون صاحب به خانه آمد ، فرمود كه بيست جبّهء ديبا جهت ايشان مهيّا ساختند و بيست اسب با زين و يراق سرانجام نمودند . روز ديگر ، همه را پيش خواند و هريك را جبّه و دستارى درپوشانيد و اسبى بداد و شغلى نامزد كرد ، و بعضى را ادرار و وظيفه مقرّر فرمود و همه را صله داد و به خشنودى به خانههاى خويش فرستاد . روز ديگر ، همه به سلام صاحب آمدند . صاحب فرمود : « اكنون مردمى كنيد و ديگر چيزى به محمود منويسيد و زوال مملكت ما نخواهيد ، و شكايت مكنيد . » و چون صاحب پيش فخر الدّوله رفت ، از او پرسيد كه ، « با آن جماعت چه كردى ؟ » گفت : « اى خداوند ! هريكى را اسبى و دستى جامه و خرجى بدادم و هركه در اين دولت و ديوان دو شغل داشت ، يكى را بستدم و به ايشان دادم ، چنان كه همه را با شغل [ و ] عمل به خانهها
--> ( 1 ) . اينجا « مطرح » به معنى فرش است .